طبیبان شاید همه روش ها و تکنیک ها و راه های این دنیایی هستند که ادعای کمک کردن به ما را دارند ولی هیچ کدام واقعا هیچ کاری از پیش نمی برند چرا که راه درمان ایشان راهی خدایی نیست و به منبع وحی و الهام خدایی متصل نیستند.
همه روش ها و مکاتبی که ادعای درمان بشر را دارند شاید با این استدلال ناتوان باشند اگر اتصال با منبع وحی و عقل کل و هوش کل نداشته باشند. طبیبان این دنیایی می آیند با هزار ادعا که هر یک از ما خود مسیح عالمی است و هر الم را بر کف ما مرهمی است ولی در واقع هیچ کاری نمی توانند بکنند.
چون حدیثِ روی شمسالدّین رسید
شمسِ چارم آسمان سر در کشید
واجب آید چون که آمد نامِ او
شرح کردن رمزی از اِنعامِ او
این نفَس جان دامنم بر تافتهست
بوی پیراهانِ یوسف یافتهست
کز برای حقِّ صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود
خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمسِ جان باقیی کِش اَمْس نیست
شمس در خارج اگر چه هست فرد
میتوان هم مثلِ او تصویر کرد
شمسِ جان کاو خارج آمد از اثیر
نَبْوَدَش در ذهن و در خارج نظیر
در تصوّر ذات او را گُنج کو؟
تا در آید در تصوّر مثلِ او؟
علّتِ عاشق ز علّتها جداست
عشق اصطرلابِ اسرارِ خداست
عاشقی گر زین سر و گر زآن سر است
عاقبت ما را بدآن سر رهبر است
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گرچه تفسیرِ زبان روشنگر است
لیک عشقِ بیزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
دید رنج و کشف شد بر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کاو زارِ دل است
تن خوش است و او گرفتارِ دل است
عاشقی پیداست از زاریّ دل
نیست بیماری چو بیماریّ دل
چون گذشت آن مجلس و خوانِ کرم
دست او بگْرفت و برد اندر حرم
قصّه رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیشِ رنجورش نشاند
رنگِ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت: «هر دارو که ایشان کردهاند
آن عمارت نیست، ویران کردهاند
بیخبر بودند از حال درون
اَسْتَعیذُ اللّهَ مِمَّا یَفتَرون»
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مُقام و راه پرسیدن گرفت
پرس پرسان میکشیدش تا به صدر
گفت: «گنجی یافتم، آخِر به صبر»
ابر برنآید پیِ منعِ زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بیباکی و گستاخیست هم
هر که بیباکی کند در راهِ دوست
رهزنِ مردان شد و نامرد اوست
از ادب پُر نور گشتهست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک
بُد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات، رَدِّ باب
از خدا جوییم توفیقِ ادب
بیادب محروم گشت از لطفِ رب
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
هر چه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشمِ شه از اشکِ خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغنِ بادام خشکی مینمود
از هلیله قبض شد، اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت