این صدایی که از نی میشنوی از آتش است و از باد نیست و هر کسی که این آتش را نداند که چیست و هرکس این آتش را در درونش ندارد نیست باد! این آتش عشق است که در نی افتاده است و این جوشش عشق است که در می افتاده است.
نی یار و همدم خوبی است برای هر که از یاری دور افتاده و جدا شده است. کسی که در سوز و گداز جدایی از یاری است و سینهای شرحه شرحه از فراق دارد حریف خوبی برای نوای آتشین نی است و پردههای آهنگ نی میتواند پردههای حجاب و دو رویی او را از میان بردارد.
چه چیزی مانند نی میتواند همزمان چون زهر و پادزهر باشد. کدام ساز است که مانند نی میتواند اینچنین مانند زهر بسوزاند و مانند تریاک تسکین دهنده باشد؟! کدام ساز دیگری میتواند اینچنین به لب نوازنده نزدیک باشد و اینچنین دمساز و مشتاق آن […]
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظَنِّ خود شد یار من
از درونِ من نجُست اسرارِ من
سِرِّ من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
این آتش عشق است که در نی دمیده شده است.
یک عشقی بوده است و یک عشقی هست که در وجود مولانا افتاده است و آتش این عشق است که در نی وجود مولانا افتاده است و جوشش این عشق است که در این شراب مثنوی افتاده است. اگر این آگاهی که از مثنوی به ما میرسد را به می تشبیه کنیم، این شراب در اثر آن آتش عشق و جوشش عشق ایجاد شده است.
این نی و ناله نی یار و همدم هر که از یاری دور افتاده است میشود و پردههای نوای نی میتواند پردههای حجاب او را پاره کند. هر که از یاری دور افتاده است و هر که او دور ماند از اصل خویش همدم و حریف این نوای نی است و آن که از اصل خویش و از یار خویش دور مانده است و سینهای دارد شرحه شرحه از فراق، شنونده و حریف نوای این نی است […]
اگر می می جوشد و جوشش دارد از عشق است.
هر چی در این عالم هست، اگر درختی میوه میدهد، اگر ابر میبارد، اگر خورشید میتابد و ..
همه یک شوقی دارند، همه با یک شوقی دارند این کارها را میکنند، همه با یک عشقی دارند این کارها را میکنند، به اینها همه وعده داده شده است که اگر شما عمل صالح انجام دهید به وصال او میرسید.
عمل صالح درخت این است که میوه بدهد، عمل صالح ابر این است که ببارد، عمل صالح خورشید این است که بتابد و … عمل صالح ما چیست؟ عمل صالح تو چیست؟؟
نی حریف هر که از یاری برید…
هر کسی که حالیش بشود این فراغ را، ما همه از آن یار بریدهایم و به اینجا آمدهایم. لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم و … ما شما را در احسن تقویم آفریدیم، در بهترین حالت های قوام آفریدیم، اما بعد به اسفل السافلین دنیا آوردیمتان، پس ما […]
مولانا پس از ۱۸ بیت اول مثنوی، مهمترین موضوعی که میخواهد مطرح کند آزاد شدن از بند سیم و زر است. اولین داستانی هم که پس از این مقدمه کوتاه میآید، یعنی داستان پادشاه و کنیزک، شاید همین موضوع را دنبال میکند. گسستن بند و آزاد شدن از بند سیم و زر. بنابراین این موضوع بسیار مهمی باید باشد که مثنوی با آن شروع میشود.
این شاید اولین درس مهم مولانا و اولین نسخه او برای شفای انسان دردمند در این جهان باشد.
بند بگسل باش آزاد ای پسر، چند باشی بند سیم و بند زر ؟!
باید بندها را پاره کنی و آزاد شوی ای پسر! تا کی میخواهی در بند سیم و زر باشی؟ و سیم و زر قاعدتا اشاره به مال اندوزی و علاقه به این دنیا دارد. مولانا در قسمت قبلی به این نتیجه رسید که هرگز حال پخته را هیچ خام نمیتواند دریابد و هر کس آن آتش […]
مولانا معتقد است که عشق درمان کننده هر عیب و حرصی است و میگوید هر کس از عشقی جامه چاک شود، او از هر حرص و عیبی پاک میشود. عشق از نظر مولانا شفای همه بیماریهای درونی ما است و اولین داستان مثنوی پس از این مقدمه کوتاه هم داستان یک عشق خواهد پرداخت.
شاید بتوان گفت کل کتاب مثنوی داستان عشق است و عشقی که مولانا در سراسر این کتاب آن را تشریح خواهد کرد طبیب جمله علتها و درمان کننده همه دردهای بشر است.
این عشق خوش سودا از نظر مولانا طبیب همه دردها و بیماریهای ماست. این عشق دوای خودبینی و خودنمایی ماست و درمان همه بیماریهای جسمی و روانی ماست.
جسم خاکی انسان با عشق آسمانی میشود.
موسی از خداوند خواسته بود که خودت را به من نشان بده ! جلوهای از خداوند بر کوه طور افتاد و کوه نتوانست این جلوه را برتابد و کوه طور یا همان طور سینا صد پاره شد و موسی دانست که او هرگز نمیتواند در خداوند نظر کند همانگونه که کوه طور نتوانست جلوهای از رخ خداوند را تحمل کند. اینجا مولانا به این حکایت اشاره میکند و میگوید انسان خاکی با عشق افلاکی میشود همانگونه که کوه با جلوهای از عشق در رقص آمد و چالاک شد.
جلوهای از آن عشق به کوه تابید و کوه در رقص آمد و چالاک شد پس نور آن عشق اگر بر جسم خاکی انسان بتابد، این جسم خاکی هم صدپاره خواهد شد و بر افلاک میرود. شاید اشاره به معراج پیامبر اسلام و به افلاک رفتن حضرت محمد است و شاید اینجا مولانا این افلاکی شدن را […]
همه هستی همان معشوق است و چیزی به جز معشوق در این هستی وجود ندارد.
عالم همه جلوهای از رخ معشوق است. عاشق فقط پردهای است و حجابی است که بر معشوق افتاده است. وجود ما و بودن ما در واقع همان پرده و حجاب است. اگر این پرده بیافتد خواهیم دید که ما و من وجود ندارد و جمله عالم همان معشوق است و عاشق در واقع پردهای است که حجاب شده است.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
زنده همیشگی فقط همان معشوق است و هر چیز دیگری در این هستی محکوم به فناست. فقط معشوق است که باقی است و عاشق در واقع مرده ایست.
مصرع دوم شاید اشاره به آیه ۸۸ سوره قصص دارد که میفرماید: همه چیز نابود میشود مگر ذات خداوند
و یا آیات ۲۶ و ۲۷ سوره الرحمن که میفرماید: همه آنچه در دنیاست رو به سوی فنا میرود در حالی که ذات پروردگار تو باقی […]
پادشاه داستان ما هستیم و ما بیمار هستیم.
این داستان پادشاه و کنیزک داستان نقد ما است در این دنیا.
مولانا در بیت اول این داستان میفرماید بشنوید ای دوستان این داستان، خود حکایت نقد حال ماست آن. این داستان نقد حال ما است در این دنیا. نقد حال انسان است در این دنیا و پادشاه بیمار است. پادشاه عاشق کنیزکی شده است که کنیزک خودش عاشق زرگر است.
پادشاه ما هستیم که در قسمتی از سفر این دنیایی خود عاشق کنیزک می شویم.کنیزک مظهر تعلقات این دنیایی ما است. مال دادیم و کنیزک را خریدیم و از قضا کنیزک بیمار شد. همه تعلقات این دنیایی همین گونه هستند و همیشه یک جای کار میلنگد. یک روز خر هست و پالان نیست، پالان که پیدا میشود دیگر خر نیست و به همین صورت همه کارهای دنیا را جستجو کن.
پادشاه برای درمان کنیزک ابتدا سراغ طبیبان این دنیا میرود و وقتی هیچ کاری از […]
بشنوید ای دوستان این داستان که در واقع این داستان نقد حال ماست.
بود شاهی در زمانی پیش از این ، ملک دنیا بودش و هم ملک دین. در واقع همین زمان هم شاهی هست که مالک دنیا و مالک دین است و این پادشاه هر یک از ما هستیم. ما در واقع پادشاه وجود خود هستیم و مالک دین و دنیای خود هستیم. باید که سلطنت و پادشاهی کنیم دنیای خودمان را و دین و آخرت خودمان را. ما پادشاه وجود خودمان هستیم و همه مسایلی که در دنیای ما اتفاق می افتد و همه مسایلی که در دنیای دیگری اتفاق خواهد افتاد یک مسوول بیشتر ندارد و آن خود ما هستیم.
باید بدانی که تو پادشاه وجود خودت هستی و مالک همه مسایل دنیایی و دینی خودت هستی.
این پادشاه در سفری که در این دنیا دارد اتفاقا کنیزکی در راه می بیند و عاشق آن کنیزک میشود.
کنیزک هر گونه تعلقی […]