شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیانِ بس عُدول
تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیشِ آن زرگر ز شاهنشه بشیر
کای لطیف استادِ کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد، زیرا مهتری
اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم
چون بیایی، خاص باشی و ندیم
بعد از آن برخاست و عزمِ شاه کرد
شاه را زآن شمهای آگاه کرد
گفت: «تدبیر آن بُوَد کآن مرد را
حاضر آریم از پیِ این درد را
مردِ زرگر را بخوان زآن شهرِ دور
با زر و خلعت بده او را غرور»
چون که سلطان از حکیم آن را شنید
پندِ او را از دل و جان برگزید
وعدهها و لطفهای آن حکیم
کرد آن رنجور را آمِن ز بیم
وعدهها باشد حقیقی، دلپذیر
وعدهها باشد مَجازی، تاسه گیر
وعده اهلِ کرم، گنجِ روان
وعدهٔ نا اهل شد رنجِ روان
گور خانهی رازِ تو چون دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پیغامبر که «هر که سِر نهفت
زود گردد با مرادِ خویش جفت»
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سرِ او سر سبزی بُستان شود
زرّ و نقره گر نبودی نهان
پرورش کی یافتندی زیرِ کان؟
گفت: « ای شه، خلوتی کن خانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را
کس ندارد گوش در دهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها »
خانه خالی ماند و یک دیّار نه
جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک گفت: «شهرِ تو کجاست؟
که علاجِ اهلِ هر شهری جداست
واَندر آن شهر از قرابت کیستت؟
خویشی و پیوستگی با چیستت؟ »
دست بر نبضش نهاد و یک به یک
باز میپرسید از جورِ فلک
گفتم: «ار عُریان شود او در عِیان
نه تو مانی، نه کنارت، نه میان
آرزو میخواه، لیک اندازه خواه
برنتابد کوه را یک برگِ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید، جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی»
این ندارد آخِر، از آغاز گوی
رو تمامِ این حکایت باز گوی
گفتمش: « پوشیده خوشتر سِرِّ یار
خود تو در ضمنِ حکایت گوش دار
خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران
گفته آید در حدیثِ دیگران »
گفت: «مکشوف و برهنه، بی غُلول
بازگو دفعم مده ای بوالفضول!
پرده بردار و برهنه گو که من
مینخسبم با صنم با پیرهن»
قالَ: « اَطْعِمنی! فَاِنّی جایعُ
وَاعْتَجِل! فالوَقتُ سَیفُ قاطِعُ
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق!
نیست فردا گفتن از شرطِ طریق
تو مگر خود مردِ صوفی نیستی؟
هست را از نسیه خیزد نیستی »
« لا تُکَلِّفنی! فَاِنّی فی الفَنا
کَلَّتْ اَفهامی فَلا اُحصِی ثَنا
کُلُّ شَیء قالَهُ غَیرُالمُفِیق
اِنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ، لا یَلیق
من چه گویم؟ یگ رگم هشیار نیست!
شرحِ آن یاری که او را یار نیست؟
شرحِ این هجران و این خونِ جگر
این زمان بگذار تا وقتِ دگر »
بشنو این نی چگونه شکایت میکند و از جداییها حکایت میکند.
بشنو که این نی وقتی شکایت میکند و نوایی که از این نی میشنوی، در واقع در حکایت و داستان جدایی خودش از نیستان وجود را برایت تعریف میکند که از وقتی از نیستان مرا بریدهاند در ناله و زاری من مرد و زن نالیدهاند! برایت حکایت میکند که از وقتی من را از نیستان بریدهاند، مرد و زن برای من ناله و زاری کردهاند.
سینهای میخواهم که از فِراق شرحه شرحه باشد تا بتوانم این درد اشتیاق را برایت شرح کنم. هر کسی که از اصل خویش دور مانده است دوباره به دنبال روزگار وصل خویش خواهد بود و این نی هم به دنبال بازگشت به آن نیستانی است که از آنجا بریده شده است.