همه چیز هلاک می شود آیات قرآن ـ قصص ـ 88 ـ
وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
و با خدا معبودى ديگر مخوان خدايى جز او نيست جز ذات او همه چيز نابودشونده است فرمان از آن اوست و به سوى او بازگردانيده مى شويد.
آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید، از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نورِ جانی میدهد
سایه خواب آرد تو را همچو سَمَر
چون برآید شمس، اِنْشقَّ الْقَمَر
کسی که بیدار شده است گویی ضربهای به سرش خورده و حالش عوض شده است! از اینکه میبیند مردم اینقدر در خیابانها و مغازهها و خانههایشان مشغول کارهای دنیاییشان هستند تعجب میکند!! او میبیند که حقیقت این نیست! او میبیند که داستان چیز دیگری است! مردم دنبال چه هستند؟! تا وقتی بچه بودی با یک ماشین اسباب بازی مشغول بودی! اکنون که مرد بزرگی شدی با یک ماشین بزرگتر مشغول شدی! عشق تو این است که ماشین بزرگتر و بهتری داشته باشی! با بچگی خودت فرقی نکردی!
این عشقی کودکانه است. یک دختر بچه تا وقتی که بچه است به عروسک خودش عشق میورزد و هنگاهی که بزرگ شد به بچه واقعی خود مشغول میشود و به آن عشق میورزد. خوشحالی یک آدم بزرگ با خوشحالی یک بچه فرقی ندارد. بچه خانهای با گِل درست میکند و با همان خوشحال است و بعد بزرگ میشود و خانهای بسیار بزرگتر با آهن […]
نبضِ او بر حالِ خود بُد بیگزند
تا بپرسید از سمرقندِ چو قند
نبض جَست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصلِ آن درد و بلا را باز یافت
گفت: کوی او کدام است در گذر؟
او سرِ پل گفت و کوی غاتِفَر
گفت: دانستم که رنجت چیست، زود
در خلاصت سِحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن
من غمِ تو میخورم، تو غم مَخور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
هان و هان این راز را با کس مگو
گرچه از تو شه کند بس جست و جو
بعد از آن از بهرِ او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر میگداخت
چون ز رنجوری جمالِ او نماند
جانِ دختر در وبالِ او نماند
چون که زشت و ناخوش و رخزرد شد
اندک اندک در دلِ او سرد شد
پس حکیمش گفت کای سلطانِ مِه
آن کنیزک را بدین خواجه بده
تا کنیزک در وصالش خوش شود
آبِ وصلش دفعِ آن آتش شود
شه بدو بخشید آن مَهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را
مدت شش ماه میراندند کام
تا به صحّت آمد آن دختر تمام
چون رسید از راه آن مردِ غریب
اندر آوردش به پیشِ شه طبیب
سوی شاهنشاه بردندش به ناز
تا بسوزد بر سرِ شمعِ طراز
شاه دید او را، بسی تعظیم کرد
مخزنِ زر را بدو تسلیم کرد
آن حکیمِ خارچین استاد بود
دست میزد جا به جا میآزمود
زآن کنیزک بر طریقِ داستان
باز میپرسید حالِ دوستان
با حکیم او قصّهها میگفت فاش
از مُقام و خواجگان و شهر و باش
سوی قصّه گفتنش میداشت گوش
سوی نبض و جَستنش میداشت هوش
تا که نبض از نامِ کی گردد جَهان
او بوَد مقصودِ جانش در جِهان
دوستان و شهرِ او را بر شمرد
بعد از آن شهری دگر را نام برد
گفت: «چون بیرون شدی از شهرِ خویش
در کدامین شهر بودستی تو بیش؟ »
نامِ شهری گفت و زآن هم درگذشت
رنگِ روی و نبض او دیگر نگشت
خواجگان و شهرها را یک به یک
باز گفت از جای و از نان و نمک
شهر شهر و خانه خانه قصّه کرد
نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
چون کسی را خار در پایش جَهَد
پای خود را بر سرِ زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد میکند با لب تَرَش
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بُوَد؟ واده جواب
خار در دل گر بدیدی هر خسی
دست کی بودی غمان را بر کسی؟
کس به زیرِ دُمِّ خر خاری نهد
خر نداند دفعِ آن، بر میجهَد
برجهَد وآن خار محکمتر زند
عاقلی باید که خاری برکَنَد
خر ز بهرِ دفعِ خار از سوز و درد
جُفته میانداخت، صد جا زخم کرد
باز عیسی چون شفاعت کرد، حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طَبَق
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زَلّهها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که: «این
دایم است و کم نگردد از زمین»
بد گمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»
زآن گدارویانِ نادیده، ز آز
آن درِ رحمت بر ایشان شد فراز