بشنو

آخرین مطالب سایت

  • موضوع

  • نوع متن

  • توسط

وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

و با خدا معبودى ديگر مخوان خدايى جز او نيست جز ذات او همه چيز نابودشونده است فرمان از آن اوست و به سوى او بازگردانيده مى ‏شويد.

 

 

آخرین ویرایش 18 بهمن 1400

آفتاب  آمد  دلیلِ  آفتاب
گر دلیلت باید، از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد
شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد

سایه خواب آرد تو را همچو سَمَر
چون برآید شمس، اِنْشقَّ  الْقَمَر

آخرین ویرایش 16 بهمن 1400

کسی که بیدار شده است گویی ضربه‌ای به سرش خورده و حالش عوض شده است! از اینکه می‌بیند مردم اینقدر در خیابان‌ها و مغازه‌ها و خانه‌هایشان مشغول کارهای دنیایی‌شان هستند تعجب می‌کند!! او می‌بیند که حقیقت این نیست! او می‌بیند که داستان چیز دیگری است! مردم دنبال چه هستند؟! تا وقتی بچه بودی با یک ماشین اسباب بازی مشغول بودی! اکنون که مرد بزرگی شدی با یک ماشین بزرگتر مشغول شدی! عشق تو این است که ماشین بزرگتر و بهتری داشته باشی! با بچگی خودت فرقی نکردی!

این عشقی کودکانه ‌است. یک دختر بچه تا وقتی که بچه است به عروسک خودش عشق می‌ورزد و هنگاهی که بزرگ شد به بچه واقعی خود مشغول می‌شود و به آن عشق می‌ورزد. خوشحالی یک آدم بزرگ با خوشحالی یک بچه فرقی ندارد. بچه خانه‌ای با گِل درست می‌کند و با همان خوشحال است و بعد بزرگ می‌شود و خانه‌ای بسیار بزرگتر با آهن […]

آخرین ویرایش 16 بهمن 1400

نبضِ او بر حالِ خود بُد بی‌گزند
تا بپرسید از سمرقندِ چو قند

نبض جَست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصلِ آن درد و بلا را باز یافت

گفت: کوی او کدام است در گذر؟
او سرِ پل گفت و کوی غاتِفَر

گفت: دانستم که رنجت چیست، زود
در خلاصت سِحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن

من غمِ تو می‌خورم، تو غم مَخور
بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر

هان و هان این راز را با کس مگو
گرچه از تو شه کند بس جست و جو

آخرین ویرایش 9 بهمن 1400

بعد از آن از بهرِ او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمالِ او نماند
جانِ  دختر  در  وبالِ  او نماند

چون که زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد
اندک اندک  در  دلِ  او  سرد  شد

آخرین ویرایش 8 بهمن 1400

پس حکیمش گفت کای سلطانِ مِه
آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود
آبِ  وصلش دفعِ  آن  آتش  شود

شه  بدو  بخشید  آن  مَه‌روی  را
جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام
تا به صحّت آمد آن دختر تمام

آخرین ویرایش 8 بهمن 1400

چون رسید از راه آن مردِ غریب
اندر آوردش به پیشِ شه طبیب

سوی شاهنشاه بردندش به ناز
تا بسوزد بر سرِ شمعِ طراز

شاه دید او را، بسی تعظیم کرد
مخزنِ زر را بدو تسلیم کرد

آخرین ویرایش 8 بهمن 1400

آن حکیمِ خارچین استاد بود
دست می‌زد جا به جا می‌آزمود

زآن کنیزک بر طریقِ داستان
باز می‌پرسید حالِ دوستان

با حکیم او قصّه‌ها می‌گفت فاش
از مُقام و خواجگان و شهر و باش

سوی قصّه گفتنش می‌داشت گوش
سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش

تا که نبض از نامِ کی گردد جَهان
او بوَد مقصودِ جانش در جِهان

دوستان و شهرِ او را بر شمرد
بعد از آن شهری دگر را نام برد

گفت: «چون بیرون شدی از شهرِ خویش
در کدامین شهر بود‌ستی تو بیش؟ »

نامِ شهری گفت و زآن هم درگذشت
رنگِ روی و نبض او دیگر نگشت

خواجگان و شهرها را یک به یک
باز گفت از جای و از نان و نمک

شهر شهر و خانه خانه قصّه کرد
نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

آخرین ویرایش 8 بهمن 1400

چون کسی را خار در پایش جَهَد
پای خود را بر سرِ زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد می‌کند با لب تَرَش

خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بُوَد؟ واده جواب

خار در دل گر بدیدی هر خسی
دست کی بودی غمان را بر کسی؟

کس به زیرِ دُمِّ خر خاری نهد
خر نداند دفعِ آن، بر می‌جهَد

برجهَد وآن خار محکم‌تر زند
عاقلی باید که خاری برکَنَد

خر ز بهرِ دفعِ خار از سوز و درد
جُفته می‌انداخت، صد جا زخم کرد

آخرین ویرایش 8 بهمن 1400

باز عیسی چون شفاعت کرد، حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طَبَق

باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زَلّه‌ها برداشتند

لابه کرده عیسی ایشان را که: «این
دایم است و کم نگردد از زمین»

بد گمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»

زآن گدارویانِ نادیده، ز آز
آن درِ رحمت بر ایشان شد فراز

آخرین ویرایش 8 بهمن 1400