بود بقّالی و وی را طوطیی
خوشنوایی، سبز، گویا، طوطیی
بر دُکان بودی نگهبانِ دُکان
نکته گفتی با همه سوداگران
در خطابِ آدمی ناطق بُدی
در نوای طوطیان حاذق بُدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود
در دکان طوطی نگهبانی نمود
گربهای بر جَست ناگه در دکان
بهرِ موشی، طوطیَک از بیمِ جان
جَست از سوی دکان، سویی گُریخت
شیشههای روغنِ گُل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجهاش
بر دکان بنشست، فارغ، خاجهوش
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
روزکی، چندی سخن کوتاه کرد
مردِ بقّال از ندامت آه کرد
ریش برمیکَند و میگفت: «ای دریغ
کآفتابِ نعمتم شد زیرِ میغ
دستِ من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
کُشتن آن مرد بر دست حکیم
نه پی اومید بود و نه ز بیم
او نکُشتش از برای طبع شاه
تا نیامد امر و الهام اِله
آن پسر را کِش خِضِر بُبرید حلق
سِرِّ آن را در نیابد عامِ خلق
آن که از حق یابد او وحی و جواب
هر چه فرماید، بُوَد عین صواب
آن که جان بخشد، اگر بُکشد رواست
نایب است و دست او دست خداست
بچه میلرزد از آن نیش حَجام
مادر مشفق، در آن دم شادکام
نیم جان بستاند و صد جان دهد
آنچه در وهمت نیاید، آن دهد
تو قیاس از خویش میگیری ولیک
دور دور افتادهای، بنگر تو نیک
گر خِضِر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکستِ خضْر هست
وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب، تو بیپر مَپَر
آن گل سرخ است، تو خونش مخوان
مست عقل است او، تو مجنونش مخوان
گر بُدی خون مسلمان کام او
کافرم، گر بُردمی من نام او
میبلرزد عرش از مدح شقی
بدگمان گردد ز مدحش متّقی
شاه بود و شاهِ بس آگاه بود
خاص بود و خاصه الله بود
آن کسی را کش چنین شاهی کُشد
سوی بخت و بهترین جاهی کَشد
گر ندیدی سود او در قهرِ او
کی شدی آن لطفِ مطلق قهرجو؟
همچو اسماعیل پیشش سر بنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده
تا بماند جانْت خندان تا ابد
همچو جان پاک احمد با احد
عاشقان آن گه شراب جان کَشند
که به دست خویش خوبانشان کُشند
شاه آن خون از پی شهوت نکرد
تو رها کن بدگمانی و نبرد
تو گمان بردی که کرد آلودگی
در صفا، غِش کی هلد پالودگی؟
بهر آن است این ریاضت وین جفا
تا برآرد کوره از نقره جُفا
بهر آن است امتحان نیک و بد
تا بجوشد، بر سر آرد زر زبد
گر نبودی کارش الهام اله
او سگی بودی دراننده، نه شاه
پاک بود از شهوت و حرص و هوا
نیک کرد او، لیک نیکِ بدنما
عشق زنده در روان و در بَصَر
هر دمی باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن زنده گزین، کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو: «ما را بدآن شه بار نیست»
با کریمان کارها دشوار نیست
آن که کشتهستم پی مادونِ من
مینداند که نخسبد خونِ من؟
بر من است امروز، و فردا بر وی است
خونِ چون من کس چنین ضایع کی است؟
گر چه دیوار افکند سایهی دراز
بازگردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعلِ ما ندا
سوی ما آید نداها را صَدا
این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
خون دوید از چشمِ همچون جوی او
دشمنِ جانِ وی آمد روی او
دشمن طاووس آمد پرِ او
ای بسی شه را بکشته فرّ او
گفت: من آن آهوَم کز نافِ من
ریخت این صیّاد خونِ صافِ من
ای من آن روباهِ صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخمِ پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان
عشقهایی کز پی رنگی بُوَد
عشق نَبوَد، عاقبت ننگی بُوَد
کاش کآن هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری
مرد مال و خلعتِ بسیار دید
غرّه شد، از شهر و فرزندان بُرید
اندر آمد شادمان در راه مرد
بیخبر کآن شاه قصدِ جانْش کرد
اسبِ تازی بر نشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سوء القضا
در خیالش مُلک و عزّ و مهتری
گفت عزرائیل: «رَو، آری، بَری !»