راه جان مر جسم را ویران کند
بعد آن ویرانی، آبادان کند
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش کند معمورتر
آب را ببرید و جو را پاک کرد
بعد از آن در جو روان کرد آبِ خَورد
پوست را بشکافت و پیکان را کشید
پوستِ تازه بعد از آنش بردمید
قلعه ویران کرد و از کافر ستد
بعد از آن برساختش صد برج و سد
حس دنیا نردبان این جهان
حس دینی نردبان آسمان
صحت این حس بجویید از طبیب
صحت آن حس بجویید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
در دهان زنده خاشاکی جهد
آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاک خُرد
چون درآمد، حس زنده پی ببرد
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان
در میانشان برزخ لایبغیان
وآنگه این هر دو ز یک اصلی روان
برگذر زین هر دو، رو تا اصلِ آن
زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار
بیمحک هرگز ندانی ز اعتبار
هر که را در جان، خدا بنهد مِحک
هر یقین را باز داند او ز شک
مؤمنش خوانند، جانش خوش شود
ور منافق، تیز و پُرآتش شود
نام او، محبوب از ذات وی است
نام این، مبغوض از آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفظ «مؤمن» جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش، این نام دون
همچو گژدم میخَلد در اندرون
گر نه این نام اشتقاق دوزخ است
پس چرا در وی مذاق دوزخ است
زشتی آن نام بَد، از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد، در او معنی چو آب
بحر معنی، عنده ام الکتاب
کافران اندر مِری بوزینه طبع
آفتی آمد درونِ سینه طبع
هر چه مردم میکند، بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم به دم
او گمان برده که «من کردم چو او»
فرق را کَی داند آن استیزه رو؟
این کند از امر و او بهر ستیز
بر سرِ استیزهرویان خاک ریز!
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حج و زکات
با منافق، مومنان در بُرد و مات
مومنان را بُرد باشد عاقبت
بر منافق مات اندر آخرت
گر چه هر دو بر سرِ یک بازیاند
هر دو با هم مروَزی و رازیاند
هر یکی سوی مقامِ خود رود
هر یکی بر وفقِ نامِ خود رود
سحر را با معجزه کرده قیاس
هر دو را بر مکر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را
برگرفته چون عصای او عصا
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف
زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
لعنةُ الله این عمل را در قفا
رحمةُ الله آن عمل را در وفا
هر دو گون زنبور، خوردند از محل
لیک شد ز آن نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو، گیا خوردند و آب
زین یکی سرگین شد و ز آن مُشکِ ناب
هر دو نَی خوردند از یک آبخَور
این یکی خالی، و آن پر از شکَر
صد هزاران اینچنین اَشباه بین
فرقشان هفتاد ساله راه بین
این خورَد گردد پلیدی زاو جدا
آن خورَد، گردد همه نورِ خدا
این خورَد، زاید همه بُخل و حسد
وآن خورَد، زاید همه نورِ احد
این زمینِ پاک و آن شورهست و بد
این فرشتهی پاک و آن دیو است و دَد
هر دو صورت گر به هم مانَد رواست
آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست
جز که صاحب ذوق که شْناسد؟ بیاب
او شناسد آبِ خوش از شوره آب
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه مانَد در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز اَبدالِ حقّ آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته: «اینک ما بشر، ایشان بشر
ما و ایشان بسته خوابیم و خَور»
این ندانستند ایشان از عَمیٰ
هست فرقی در میان بیمُنتهیٰ
هدیهها میداد هر درویش را
تا بیاید نطقِ مرغِ خویش را
بعدِ سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
مینمود آن مرغ را هر گون شگُفت
تا که باشد اندر آید او به گفت
جَولَقیّی سربرهنه میگذشت
با سر بیمو، چو پشتِ طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کَل ! با کَلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را