وز صفیری باز دام اندرکشی
جمله را در داد و در داور کشی
چون که نور صبحدم سر برزند
کرگسِ زرّین گردون پرزند،
فالقُ الاَصباح، اسرافیل وار
جمله را در صورت آرد زآن دیار
روحهای منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند
حال عارف این بود بی خواب هم
گفت ایزد: «هُمْ رُقُودٌ» زین مَرَم
خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجه تقلیب رب
آن که او پنجه نبیند در رقم
فعل پندارد به جنبش از قلم
شمهیی زین حال عارف وانمود
عقل را هم خوابِ حسّی در ربود
رفته در صحرایِ بیچون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
هر شبی از دام تن ارواح را
میرهانی، میکَنی الواح را
میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان، نه حاکم و محکوم کس
شب ز زندان بیخبر زندانیان
شب ز دولت بیخبر سلطانیان
نه غم و اندیشه سود و زیان
نه خیال این فلان و آن فلان
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
چون عنایاتت بود با ما مقیم
کی بود بیمی از آن دزد لئیم؟
بس ستاره آتش از آهن جَهید
و آن دل سوزیده پذرُفت و کشید
لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
مینهد انگشت بر استارگان
میکُشد استارگان را یَک به یَک
تا که نفروزد چراغی از فلک
بشنو از اخبار آن صدرُالصّدور:
لا صلواةَ تَمَّ اِلّا بِالْحُضُور
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندمِ اعمال چل ساله کجاست؟
ریزه ریزه صدقِ هر روزه چرا
جمع میناید در این انبار ما؟
ما در این انبار گندم میکنیم
گندم جمعآمده گُم میکنیم
مینیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندم است از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدهست
وز فنش انبار ما ویران شدهست
اول ای جان دفع شرّ موش کن
وآنگهان در جمع گندم جوش کن
صدهزاران دام و دانهست ای خدا
ما چو مرغان حریص بینوا
دم به دم ما بسته دام نویم
هر یکی، گر باز و سیمرغی شویم
میرهانی هردمی ما را و باز
سوی دامی میرویم، ای بینیاز
دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوّتِ تقلیدِ عام
در درون سینه مِهرش کاشتند
نایبِ عیسیش میپنداشتند
او به سِرّ، دجّالِ یک چشم لعین
ای خدا ! فریادرس، نِعم المُعین
بهر این بعضی صحابه از رسول
ملتمس بودند مکرِ نفسِ غول،
کو چه آمیزد ز اغراض نهان
در عبادتها و در اخلاص جان؟
فضل طاعت را نجستندی از او
عیب ظاهر را بجستندی که :کو؟
مو به مو و ذرّه ذرّه مکر نفس
میشناسیدند، چون گُل از کرفس
موشکافان صحابه هم در آن
وعظ ایشان، خیره گشتندی به جان