این هستی از ذرات بنیادی بسیار ریزی تشکیل شده است که در واقع جرمی ندارند و نحوه حرکت و چرخش این ذرات است که این هستی را به وجود آورده است و نوع حرکت و در واقع رقص این ذرات بنیادی است که در این هستی نمایان شده است. پس میتوان گفت این هستی چیزی نیست جز رقص ذرات بنیادی.
رقص ذرات بنیادی چگونه ایجاد شده است. چگونه است که یک ذره در این جهت و با این سرعت چرخ میزند و ذره دیگری با سرعتی متفاوت و در جهتی دیگرگون میرقصد؟ رقص ذرات این جهان با نوای سازی انجام میشود. کسی هست که ساز میزند و هستی میرقصد و جهان پدیدار میشود. اگر لحظهای آن ساز ساکت شود، همه ذرات هستی از حرکت میایستند و دیگر جهان مادی ما وجود نخواهد داشت.
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد! نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد.
ساز هستی را چه […]
کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی، یا چو کشتی نوح را
تا از این طوفان بیداری و هوش
وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش
فارسی روان
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال
نی صفا میماندش، نی لطف و فَر
نی به سوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد، که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مَقال
گفت لیلی را خلیفه کآن تویی!
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟!
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت: «خامُش! چون تو مجنون نیستی»
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا بُبْریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نَقدِ حالِ ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش از این
مُلک دنیا بودش و هم مُلکِ دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواصِ خویش از بهرِ شکار
یک کنیزک دید شه بر شاه راه
شد غلامِ آن کنیزک جانِ شاه
مرغ جانش در قفص چون میطپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
ای بسا اصحاب کهف اندر جهان!
پهلوی تو، پیش تو هست این زمان!
یار با او، غار با او در سرور
مُهر بر چشم است و بر گوشت! چه سود!
اسپ جان را میکند عاری ز زین
سرّ «اَلنَّومُ اَخُ الْمَوْت» است این
لیک بهر آن که روز آیندباز
برنهد بر پایشان بندِ دراز
تا که روزش واکَشد زآن مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار