بشنو

آخرین مطالب سایت

  • موضوع

  • نوع متن

  • توسط

این هستی از ذرات بنیادی بسیار ریزی تشکیل شده است که در واقع جرمی ندارند و نحوه حرکت و چرخش این ذرات است که این هستی را به وجود آورده است و نوع حرکت و در واقع رقص این ذرات بنیادی است که در این هستی نمایان شده است. پس می‌توان گفت این هستی چیزی نیست جز رقص ذرات بنیادی.

رقص ذرات بنیادی چگونه ایجاد شده است. چگونه است که یک ذره در این جهت و با این سرعت چرخ می‌زند و ذره دیگری با سرعتی متفاوت و در جهتی دیگرگون می‌رقصد؟ رقص ذرات این جهان با نوای سازی انجام می‌شود. کسی هست که ساز می‌زند و هستی می‌رقصد و جهان پدیدار می‌شود. اگر لحظه‌ای آن ساز ساکت شود، همه ذرات هستی از حرکت می‌ایستند و دیگر جهان مادی ما وجود نخواهد داشت.

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد! نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد.

ساز هستی را چه […]

آخرین ویرایش 26 مهر 1400

کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی، یا چو کشتی نوح را

تا از این طوفان بیداری و هوش
وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش

آخرین ویرایش 25 مهر 1400

جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال

نی صفا می‌ماندش، نی لطف و فَر
نی به سوی آسمان راه سفر

خفته آن باشد، که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مَقال

آخرین ویرایش 22 مهر 1400

گفت لیلی را خلیفه کآن تویی!
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟!

از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت: «خامُش! چون تو مجنون نیستی»

آخرین ویرایش 22 مهر 1400

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز  نیستان تا  مرا   بُبْریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش

آخرین ویرایش 20 شهریور 1400

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نَقدِ حالِ ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش از این
مُلک دنیا بودش و هم مُلکِ دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواصِ خویش از بهرِ شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه راه
شد غلامِ آن کنیزک جانِ شاه

مرغ جانش در قفص چون می‌طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد

آخرین ویرایش 7 شهریور 1400

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان!
پهلوی تو، پیش تو هست این زمان!

یار با او، غار با او در سرور
مُهر بر چشم است و بر گوشت! چه سود!

آخرین ویرایش 6 شهریور 1400

اسپ جان را می‌کند عاری ز زین
سرّ «اَلنَّومُ اَخُ الْمَوْت» است این

لیک بهر آن که روز آیندباز
برنهد بر پایشان بندِ دراز

تا که روزش واکَشد زآن مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار

آخرین ویرایش 6 شهریور 1400